تبليغاتX
* انجمن ادبي دانشگاه پيام نور محلات *

* انجمن ادبي دانشگاه پيام نور محلات *

۱
از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

۲

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ي دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه ي مسئله هاست

نوشته شده در یکشنبه 1389/01/01ساعت 0:0 توسط دبير انجمن| |

اين زندگی مجال به عاشق نمی دهد
جز فرصت زوال به عاشق نمی دهد
هنگام سهم بندی خوبی زندگی
يک درصد احتمال به عاشق نمی دهد
در فکر يک سفر به ديار توام ولی
انديشه ها که بال به عاشق نمی دهد
اين روزها خساست اين شهر غربتی
يک پلک هم خيال به عاشق نمی دهد
شايد حضور گرم تو بار آورم کند
اين نامه ها که حال به عاشق نمی دهد
گفتی چرا اسير غم زندگی شدم
چون فرصت سوال به عاشق نمی دهد
فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت
معشوقه را که فال به عاشق نمی دهد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/12ساعت 0:0 توسط دبير انجمن| |

Design By : Night Melody